تبليغاتX
سایه



دنبال زندگی می گردد مادر بزرگ یا از مرگ می گریزد


وقتی مدام قرص کلسیم می خورد و به جان مبل های قدیمی خانه غر می زند؟!


اشک چشمهایش را می گیرد و به عینک کوچکش بد و بیراه می گوید


سمعکش را زیر بالش چال می کند  و می خواهد که با همین گوش ها بشنود


حوصله اش از بچه ها سر رفته


می خواهد  با همین پاهای کهنه دنبالشان کند


گوششان را بگیرد وسه دور بچرخاند


 دمپایی پلاستیکی را پرت کند سمت شیطنتشان


 روی درخت سیب  بشیند ؛دلش برای یگ گاز گنده تنگ شده!


از پای همه حرفهایش یک آه  قد می کشد


مادربزرگ را بر می دارم


توی باغچه جای خالی هست


می کارم تن خسته اش را


استخوانهایش مثل یک در قدیمی جیر جیر می کند


آب افتاده به چشمهایش که دیگر رنگشان معلوم نیست


نترس چشمهایت در می آید دوباره


گوشهایت سوی شنیدنشان برمی گردد


خودم می آیم و پاهای تازه ات را از خاک بیرون می کشم


آن وقت بدو دنبال ما


گوشمان را بگیر و تا دلت می خواهد بپیچ


دمپایی پلاستیکی را بردار

آنقدر بزن تا دلت خنک شوداز این همه پیری!

نوشته شده توسط ساراجمال آبادی در شنبه هجدهم مهر 1388 |

بوسه می زند تند تند

  به تخته سنگی سرد

ضربانش یک خط مستقیم صاف

بوسه می زند تند تند

و مرد مرده مرده تر می شود

که زنده ..نه!

نوشته شده توسط ساراجمال آبادی در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 |




به جای تو می توان تخته سنگی را دوست داشت و خوش بود

                                                  -چون در دلش جز تخته سنگ چیزی -

به جای تو می توان باغبان درختی بود و خوش بود

 -چون دست خودش نیست اگر تنه زبرش  صورت خیس ات را زخم می زند-

به جای تو می توان آغوش به کودکی گشود و از داغ سیلی نابهنگامش خندید

-چون کودک است و کودکی می کند-

به جای توآری می توان

دنیا دنیا تخته سنگ

 درخت وبچه را دوست داشت

بی ترسی از ابهام چه بودنشان!

چه کردنشان!

 

نوشته شده توسط ساراجمال آبادی در سه شنبه دهم شهریور 1388 |

 

این چشمهای من است و اشکهای من!؟

یا اشکهای تو که از چشمان من می ریزد

قلبم را کسی فشار می دهد

گنجشک را لای مشت بسته ات فشار نده!

 

 

نوشته شده توسط ساراجمال آبادی در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 |

این چشمهای من است و اشکهای من!؟

یا اشکهای تو که از چشمان من می ریزد

قلبم را کسی فشار می دهد

گنجشک را لای مشت بسته ات فشار نده!

 

 

نوشته شده توسط ساراجمال آبادی در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 |

ما می ترسیم

 ترسمان اما از خودمان نیست

از مرگ ِبی جنازه مان نیست

از هیکل زنده آواره مان نیست

از طعم چشیدن ادرار و صورت افتاده بر پسمانده  وجود بی وجود شما نیست

  ما می ترسیم

و ترسمان از شما است که چنین ترسناک شده اید

 و از مادران شما که چنین فرزندان ترسناکی زاییده اند

و پدران شما که نام خانوادگی شان به چنین فرزندان ترسناکی رسیده

 ما می ترسیم

ترس ما از درد ِبه جان افتاده شما است

 با ناخن های بلندِ قرمز

وای به حال مادرانتان که چنین زاییده اند

وای به پدرانتان که نامشان به چنین فرزندانی رسیده!

 

 

نوشته شده توسط ساراجمال آبادی در شنبه دهم مرداد 1388 |
قطار می رفت

ما برای مسافرها دست تکان می دادیم

مسافرها همه بغض کرده بودند

انگار میل سفرشان نبود

نه چمدانی داشتند و نه  تو راهی

پایمان به زمین چسبیده بود

آسمان روی ما افتاده بود

آفتاب زل زل نگاهمان می کرد

مسافرها دور تر و دورتر می شدند

دختری کوچک بودم

بادامنی قرمز و چین های پیلیسه

دلم بادکنک می خواست

در هوا هوایی نبود

خفگی نزدیک تر می آمد

قطار دور تر و دورتر می شد

مسافرها گم تر و گم تر

اسمشان را نمی دانستم

راز بغضشان پیدا نبود

 داد زدم:اسمتان؟!

سوتی درون گوشم زد

روز زمین افتادم

چشمهایم به جایی قد نداد

از فردا هر عیدی که آمد بی بهار بود و بی شکوفه

 

نوشته شده توسط ساراجمال آبادی در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 |
حال ما خوب است

این طور نگاه نکن!

سرخی لباسمان از حبه های آلبالو است

فصل تابستان است

وقت چیدن میوه و شیشه کردن مربا

این غباری که می بینی از عراق آمده

وگرنه آسمان همان آسمان است و زمین همان زمین

پارگی لباسمان از جنس ناجور چینی ها است

دست بسته مان جواب  "دست شما درد نکند"مان 

عروس کشان بی بوق و بی هیاهو

مراعات حال همسایه است و دیگر هیچ

وگرنه حال ما خوب است معلوم نیست ؟

 

 

نوشته شده توسط ساراجمال آبادی در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 |
 به بادی کوچک رفته ای

برگ خشکیده پاییز که باشی

وقتی نه ساقه ای است برای دستانت

نه ریشه ای برای لمس پاهایت 

 برگ خشکیده پاییز که باشی

به بادی کوچک رفته ای

نوشته شده توسط ساراجمال آبادی در یکشنبه سوم خرداد 1388 |

زنبق و نرگس است

نام گلها را نمی داند پسرک

 محو تماشای شما است که لا به لای دودها گم شده اید

Pure love

چه کادر عکس خوبی

از چه غصه می خوری؟!

بهار دخترک هنوز در راه است

که چنین قر می دهد برای تو

چشمهایت را ببند

فکر کن چه قاب عکس خوبی

Pure love

نوشته شده توسط ساراجمال آبادی در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 |