پنجره ها که باز می شوند
به سوی تو
به سوی من
می بندیشان با بغضت
به ناگاهِ خیالهایِ شوم
من هیچ
تو هیچ
بال زخمی فرشته ها را
که می بندد؟
بوسه نمی خواهی؟
لب می پرسد از لب
دل دست به دهن
نگاهشان می کند
گنجشکهای گرسنه
احساس سیری می کنند
نهنگ غصه می خورد
تف می کنم به رویتان
بی عرض معذرت به عمق وجودتان
به شما که عرض اندامید
باریک یا که نرم چون مارید
به شما که برجسته اید و خوشحالید
پشت سر خیل آب به دهن دارید
به شما که روشنید و اهل برهانید
برای تخت خواب بیمارید
به شما که کاملا جانبازید
گوهر جان به بالا و پایین و وسط می بازید
به شما که نه اهل دوزخید و نه بهشت
به شما که دافید و داف بازید
حالم از حالتان به استفراغ است
گُه گرفته روزگارتان راز است؟
اسمتان هر چه هست انسان نیست
رم می کند یه پیشتان هر چه حیوان است
به خدا نه خواهر نه مادری دارید
از بوته اید و صد پدر دارید
نه دختر نه پسر نه زن و نه مرد
نه خواهر نه برادر نه بچه می دانید
فکرتان به دور بند تمبان است
هر مارک شلواری که به تن دارید
شرم حضورتان گرفت بهتر است بروید
دیرتان شده یک جفت دست و پا مهمانید
کرم وجودتان به وول وول افتاده است
وقت قضای حاجتتان است یادم نبود سوئ هاضمه هم دارید
.......................
کنار همه نداشته هایم
تو...
ایستاده ای
خجالت می کشم بگویم:
چیزی نداشتم
دیوانه کوچهها
کوچههای دیروز
اسبان سیاه وحشی
با دهانی باز به انتظار
فرود دختر را
از آسمان سرخ تقدیر
چه نظاره می کنید؟
***************
دیوانه کوچهها
کوچههای دیروز
اسبان سیاه وحشی
منتظران فرود دختری
با چهل گیس رویای بههم بافته
با دستانی که میچیند
طعم گس و کبود را
از شاخههای بلندروزها
*************************
دیوانه کوچهها
کوچههای دیروز
اسبان سیاه وحشی
میبرید دختر بینشانی را
تا طعم دو نیم شدن
لقمه نان داغ و عسل تازه
***************
دیوانه کوچهها
کوچههای دیروز
کوچههای هنوز
وقتی از آسمان تقدیر
روی خاک سردتان فرود آمدم
دزدیدم از روزها طعم گسشان را
و همسایهاش شدم به ناگاه تصور
*************
دیوانه کوچهها
کوچههای دیروز
دلم تنگ بیخبریتان است
که هنوز میبرید دختر را
تا خانه دیروز
دوره می کنم روی لبهای خشکیده ام
چشمانم سفید نیست
تب می کنی و لرز
پاشویه می دهم
اما چه فایده؟
این حال را دوا
پاشویه نیست راه
.......................
من غصه می خورم
تو آب می شوی
تب تاب می خورد
حال خوش تو را
با ناز می خورد
تو درد می کشی
من هم به دوش خود
درد و تو را و خود
بی هوش می کشم
.....................
عادت همیشه بود
آغاز روز من
چرخش به دور چرخ
با خنده های تو
..................
من بودم و تو و تنها دوچرخه ات
من قرمزی به تن
تو جامه ات سپید
پشت رکاب چرخ
هی دور می زدی
دور حیاتکم
من شاد می شدم
آواز می شدم
روی دو پای خود
پرواز می شدم
.......................
ای وای خاطره
یک سنگ پیش رو
آهسته تر برو !
یک تیغ پشت سر
آهسته تر بخند!
من داد می زدم
لبخند می زدی
تو بی خیال و شر
تک چرخ می زدی
........................
صبح است خاطره
حالت بتر شده
تب می کنی و لرز
من پشت پنجره
نفرین به باغ و سنگ
پاشویه می دهم
حال بد تو را
اما چه فایده؟
آن سنگ پیش رو....
آن تیغ پشت سر...
کارت تمام کرد
پیش نوشت:همیشه مثل همیشه نیست....گاهی دلم آدمی توان گذشتن از روزها رو نداره..اونوقته که با قلم سیاه میشه همه چیزو سیاه کرد:(حتی بهار شگفت انگیزو زیبا رو...چه میشه کرد؟خلاصه خانومه بهار خانوم منو ببخش به خاطره شعر-معر بهتره!- سال نو و به جای اون با شعر سید علی صالحی حال کن!
بهار امسال را پر از سلام و ترانه کن
ماوای ما گلبرگ کوچکی است؛بازمانده از باغی
با هزار زمستان دیوانه در پی
و سهم ستاره از آفتاب؛ تنها تبسم پنهانی است
که در انعکاس تکلم شب جاری است.
خدایا از آن پرنده کوچک سبز اگر خبر داری؛
بهار امسال را پر از سلام و ترانه کن.
راستی مگر این فصول فریب؛از تفال فروتنانه زیتون چه بد دیده اند
چنین که در قیلوله قحط سال پوسیده می شوند؟
بیا برای آرامش دریا ؛دل از دعای ماه نگیریم
ماوای ستاره اگر شب است؛شب
تمام شب را کنار کرسی و حکایت ؛سحر کنیم.
ماوای مومن عشق ؛همان اضطراب مداوم رفتن است
نه با کوله باری از آواز شبنم و چراغ؛
که اندک اشارتی از آفتاب بر آفاق آسمانش بس
تا ترانه از درخت ببارد و عشق از سرانگشت آدمی.
..................................................................
*بین الطلوعین ازکتاب یادت بخیر شادمانی بی سبب؛ سید علی صالحی