تبليغاتX
سایه

سایه

یکشنبه سوم خرداد 1388
رفته ای
 به بادی کوچک رفته ای

برگ خشکیده پاییز که باشی

وقتی نه ساقه ای است برای دستانت

نه ریشه ای برای لمس پاهایت 

 برگ خشکیده پاییز که باشی

به بادی کوچک رفته ای

+ ساعت: 10:9 
نويسنده: ساراجمال آبادی

 


شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388
Pure love

زنبق و نرگس است

نام گلها را نمی داند پسرک

 محو تماشای شما است که لا به لای دودها گم شده اید

Pure love

چه کادر عکس خوبی

از چه غصه می خوری؟!

بهار دخترک هنوز در راه است

که چنین قر می دهد برای تو

چشمهایت را ببند

فکر کن چه قاب عکس خوبی

Pure love

+ ساعت: 16:13 
نويسنده: ساراجمال آبادی

 


شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388
این خانه سر جایش می ماند اما این خانه دیگری است نثر نوشته ها:

http://khat-khatiha.blogfa.com/

+ ساعت: 17:42 
نويسنده: ساراجمال آبادی

 


سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388
دوستت دارم

و آفتاب بغلم می کند

                         شمس لنگرودی

+ ساعت: 12:29 
نويسنده: ساراجمال آبادی

 


یکشنبه سی ام فروردین 1388
عابر ساده

تلخ می شود

 طعم بوسه ها

چای بر زمین می ریزد

گلهای فرش تشنه اند

سالها گذشته

هزار سال بیشتر

نه !از تو نشانی نیست

گل های قالی خیس خیسند

خیابانها تکرار همیشه

عابری که

 رد می شود

از کنار­ تو منم

نشانی جایی را می پرسی

خنده ام می گیرد

این همه دلتنگی

 برای عابری ساده

  

+ ساعت: 14:14 
نويسنده: ساراجمال آبادی

 


شنبه بیست و نهم فروردین 1388
ببند غنچه صفت لب زمانه خونریز است

گل مراد چه جویی سموم پاییز است

                                      -حمید مصدق

                                   

+ ساعت: 15:27 
نويسنده: ساراجمال آبادی

 


دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388
برای باران
عروسی است پشت بام

ضرب می زند باران

به نو ک انگشتهایش

                                 -آرام آرام -

نکند تو بیدار شوی

 شاید  به چشمهایت آمده خواب من

     -باپیرهنی سفید  گل های قرمز و برگهای نازک سبز-

 دارد می نویسد روی شیشه نفس گرفته پنجره

دلم برایت تنگ شده

+ ساعت: 11:23 
نويسنده: ساراجمال آبادی

 


چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388
دریای بی کنار
 کنار تو بودم

باران می زد  

چترمان نبود

ترسمان نبود

 بوی اسفند دود می داد هوا

بوی خورشت سبزی مادر بزرگ

بوی شکوفه های سیب

بوی گوجه سبزهای نمک زده

باران می زد

      تند تند

ترسیده بودند مردم

 هیچ ماشینی نمی ایستاد

 خانه مان نبود

 آواره بودیم

 ساعت گم کرده

پیراهنمان را باد می خواست 

پولهایمان را روی هم ریختیم

دو قران و یک عکس من

دو قران و یک عکس تو  

دیر شده بود خیلی دیر

باید می زدم به تخته

به تن خیس درختها 

   -که مثل ما بی چتر ایستاده بودند-

دستم نبود

 دستم را به تو داده بودم

باران می زد

من بودم

خودم با خودم

کنارت نبود

شده بودی بی کنار دریا

قایقی رفته بی هنگام

می زد باران

محکم محکم

چترم نبود

 بی کناردریا

نگاه می کردند مردم

به دختری

که نم نم باران

غرقش کرده بود

دختری که تنش

سیاه بود و کبود

از نم نم باران   

+ ساعت: 17:39 
نويسنده: ساراجمال آبادی

 


دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387
وقتی که دوا نمی شود درد
وقتی که دوا نمی شود درد

 نه به رفتن نه به باز آمدن

نه به سکوت نه به فریاد

نه به پیوند نه به جدایی

وقتی که دوا نمی شود درد

 نه به کهنه شدن سال

نه به چیدن هفت سین

وقتی که دوا نمی شود درد

نه به سلام گفتن نه به خداحافظ را خوردن

وقتی که دوا نمی شود درد

نه به توبه گذاردن نه به توبه شکستن

 وقتی که دوا نمی شود درد

خالی نمی شود سینه

 از پا نمی افتد این بغض کهنه

وقتش رسیده  دیگر

وقتی که وقت تمام ِتمام ِتمام است!

 

+ ساعت: 17:10 
نويسنده: ساراجمال آبادی